تبليغاتX
بهترین بهترین من

پیداست هنوز شقایق نشدی

زندانی دقایق نشدی

وقتی که مرا از دل خود می رانی

یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی

زرد است که لبریز دقایق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی

پاییز بهاریست که عاشق شده است.
+ نوشته شده توسط بهار در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 17:12 |

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

-که چرا

         خانه کوچک ما

                               سیب نداشت



+ نوشته شده توسط بهار در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 22:26 |

وقتی تو نیستی ،نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها،

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم،عمریست که لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا. اما در صفحات تقویم روزی به نام روز مبادا نیست. آنروز هرچه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا... روزی درست مثل همین روزهای ماست...

اما کسی چه میداند، شاید امروز نیز  روز مبادا باشد.

وقتی تو نیستی ،نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها،

هر روز بی تو روز مباداست...

آئینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند؟آئینه ها که دعوت دیدارند...دیدارهای کوتاه، از پشت هفت دیوار..دیوارهای صاف، دیوارهای شیشه ای شفاف، دیوارهای تو، دیوارهای من، دیوارهای فاصله بسیارند...

دیوارهای تو همه آئینه اند، آئینه های من همه دیوارند.

قیصر امین پور
+ نوشته شده توسط بهار در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 18:18 |

با توام / با تو / خدا
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند
نامه ای هم بفرست

کوچه های دل من
باز خلوت شده است
قبل از این که برسم
دوستی را بردند
یک نفر گفت به من
باز دیر آمده ای
دوست قسمت شده است

با توام / با تو / خدا
پس بیا این دل من مال خودت
من که دیگر رفتم اما
ببر این دل را
دنبال خودت.
+ نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 22:56 |


واژه ها گاهی سلامم می کنند

من که شاعر نیستم

کوچه‌ها، پس کوچه ها همراهیم می‌کنند

من که عابر نیستم

ساقیان با صورتی باران زده گاهی نگاهم می‌کنند

من که عاشق نیستم

دوستانم مهربانی را نثارم می‌کنند

من که لایق نیستم

من فقط یک جرعه احساس زلال

یا اگرباشد کمی اندیشه و ایمان ناب

می‌خرم ازیک دکان در آسمان

می‌گذارم پیش رو

تا ببینم صورت آن خوبرو

من که تاجر نیستم

گفته بودم

من که شاعر نیستم

+ نوشته شده توسط بهار در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 22:17 |


من اين محرم را دوست ندارم. اگر . . .

اگه موبايل من برا روضه هاي غريبي خط نده؛


اگه «بنيامين» و «رضا صادقي» و «دي جي هلالي» و كوفت و زهرمار، جاي خالي «صداي زينب» رو در اين زمونه پر كنه؛


اگه «سينه زني» جاي «گريه كردن» رو بگيره؛


اگه وبلاگ جاي...


اگه چت روم جاي...


اگه دوستام جاي...


اگه «ژل» و «شلوار تنگ» و «كفش نيزه اي» جلوي چهارزانو تو مجلس امام حسين نشستن و توي سر و صورت زدنم رو بگيره؛


اگه شمايل و چشم و ابروي ابالفضل، جاي مردي و مردونگي شو تو دلم بگيره؛


اگه «طبل» و «ارگ» و «گيتار برقي»، جاي «نفسگريه» و «هروله كردن» رو بگيره؛


اگه جوجه كباب و چلومرغ و سالاد فصل و قيمه، جلوي شنيدن صداي «العطش» رو بگيره؛


اگه «هري پاتر» جاي اسطوره ي «علي اكبر» رو در ذهن من بگيره، اگه نذاره عاشق يه جوون مؤمن و شجاع و بامرام بشم؛


اگه تو خيالم قيافه‌ي «حُر» شبيه «گلادياتور» بود؛


اگه همه‌ي خشونت سينماي ژانر جنگ و وحشت بتونه ديدن «خون» رو براي من عادي كنه –حتي خون خدا- ؛


اگه «كيل بيل» قداست «شمشير» رو تو ذهنم بشكونه؛


اگه پيرمرداي ريش دراز ارباب حلقه ها،‌ يه لحظه تو ذهن من جاي «حبيب» بشينن؛


اگه براي برپايي «عزا»ي حسين، يه لحظه بايد رو «اعتقاد» حسين پا گذاشت؛


اگه روم نشه امر به معروف كنم، نهي از منكر كنم؛


اگه ترس از بهم خوردن مذاكرات هسته‌اي، گردن من رو پيش كشور گردن شكسته‌اي مثل دانمارك خم كنه - حتي اگه عزت پيغمبرم لكه‌دار بشه - ؛


اگه «جك مستراح» بهم لبخند بزنه، «بوش» امان نامه بفرسته و «عمرسعد» آب رو ببنده...

به نقل از وبلاگ « ول شدگان »

+ نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 18:12 |

با دست خسته معجر خود را کنار زد
حتی کلام و درد دلش با اشاره بود
زخم نهان به روسری اش را عیان نمود
انگار جای خالی یک گوشواره بود
دستش توان نداشت که سر را بغل کند
دستی که وقت خواب علی گاهواره بود
در لا به لای تاول پاهای کوچکش
هم جای خار هم اثر سنگ خاره بود
ناگاه لب گشود و تلاطم شروع شد
دریای حرف های دلش بی کناره بود
کوچک ترین یتیم خرابه شهید شد
اما هنوز حرف دلش نیمه کاره بود
+ نوشته شده توسط بهار در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 20:12 |

نینوا ...

چون به زینب می رسی یاد برادر میکند
یاد آن طفل صغیر و یاد لیلا می کند
یاد آن تشت طلا یاد رقیه می کند
یاد جای ضرب سیلی یاد مادر می کند
یاد آن تیر سه شعبه یاد اصغر می کند
یاد پهلوی شکسته یاد زهرا می کند
یاد عبّاس علی یاد سکینه می کند
یاد آن مشک پر از آب
یاد دستان بریده می کند
+ نوشته شده توسط بهار در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 18:57 |

تازه از ره رسیده باید رفت
آسمان را ندیده باید رفت
پشتمان خم ز بارخاطره هاست
تا شکستن خمیده باید رفت
تا که عادت کنیم بی خورشید
در شبی بی سپیده باید رفت
باغ در باغ و چینه در چینه
سیب سرخی نچیده باید رفت
دیر بود و چه زود هم افسوس
وقت رفتن رسیده باید رفت.
+ نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 18:49 |


روزی از کوچه ای گذشتم و نگاهم را بر پنجره ی نگاه پرنده ای مسافر کردم
پرنده نگاهم را بر فراز آسمانی برد که آنقدر به جلو و عقب نگاه کرده بودم
آن را ندیده بودم
آسمان را نگاه کنیم شاید یادمان بیفتد از کجا و به کجا می رویم!
+ نوشته شده توسط بهار در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 15:24 |